در دل ایران، جایی که بادهای سوزان قصههای کهن را زمزمه میکنند، بازاچهی "سوق کهنه" قرار دارد.
حالا، سوق کهنه خالی از سکنه است، غرق در سکوتی مرگبار، به جز نجواهای نامفهوم که از دیوارهایش به گوش میرسد.
در سالیان دور، شیخ عبدا... یکی از مغازهداران بازار، وسوسهی گنجی افسانهای شد که گفته میشد زیر مغازهاش دفن شده.
او از یک ساحر نابینا، درخواست کمک کرد.
ساحر هشدار داد که:
"درِ گنج، نگهبان دارد… درش را باز کنی، همه چیز بازارچه را خواهد بلعید."
علیرقم هشدارهای ساحر، شیخ آن را نادیده گرفت و طَمَع رسیدن به گنج باعث شد که او طلسمی باستانی را بیدار کرده تا گنج را بیابد.
اما طلسم، به جای گنج، درهای عالم زیرین را گشود. اجنه و نیروهای شیطانی بازارچه را تسخیر کردند، مغازهداران را دیوانه یا ناپدید کردند و شیخ را در مغازهاش به خاک سیاه نشاندند.
حالا، نوادگان شیخ به سوق کهنه بازگشتهاند. آنها گروهی تشکیل دادهاند تا طلسم را بشکنند، گنج را بیابند و نام خانوادهشان را از سیاهی و بدنامی پاک کنند.

شبکه های اجتماعی ما